تبليغاتX
..**..یا تو یا هیچکس دیگه ..**..

..**..یا تو یا هیچکس دیگه ..**..

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت12:50توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

تاحالا دل تنگ کسي شدي؟ اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

 اونم ازبدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه.

 اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت13:35توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

روزهاي با هم بودن گذشت آري گذشت روزهاي با تو بودن.گذشت روزهاي شاد بودن

اما سر رسيدروزهاي تنهايي سر رسيد روزهاي بي تو بودن واينک

مي انديشم به تو به تويي که انديشيدن را برايم بنا کردي به تويي

که تنهايي را برايم بنا کردي و هر روز براي تجديد بناي آنها تلاش

مي کني ..اما چرا؟ چرا؟ بايد اسير تو ميشدم چرا در چشمان  تو

که بياد آوردنشان هم مرا آزار ميدهد وهم شادم ميکند چرا در انها متحير ميشدم؟؟؟

آري تو فرشته بودي تو نجات دهنده بودي ولي چرا من را اينگونه منزوي ساختي؟؟

چگونه به رخ نکشم حال که در تنهايي هايم فرو رفته ام چگونه به رخ

نکشم حال که بي تاب توام حال  حال چگونه در خلوت خود از ياد تو

غافل نشوم حال که مرا ربودي و فقط تنهاي را برايم گذاشتي.......

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت13:31توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

Click to view full size image

برای آمدنت دعا کردم و نیامدی  

هزار قطره اشک را فدا کردم و نیامدی 

دلم در انتظار دیدنت سکوت کرد 

در آن سکوت تو را صدا کردم و نیامدی

 

نمی خواهم دگر چیزی از این دنیا

گریزانم از این امروز و از فردا

نمی فهمد کسی درد دل من را

شدم آواره و تنها ترین تنها

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت15:6توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

Click to view full size image

خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند. ستايش کردم ، گفتند خرافات است. عاشق شدم ، گفتند دروغ است. گريستم ، گفتند بهانه است. خنديدم ، گفتند ديوانه است. دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت14:56توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

Click to view full size image

 

نمی خواهم به جز من دوستار دیگری باشی

 برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باش

 نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

 نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

   نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند

    نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد

    نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

    نمی خواهم کسی یارت شود در راه مستی

    نمی خواهم به جز من یار کسی باشی

    گل نازم نمی خواهم خاروخسی باشی

      نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید

      اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید

       نمی خواهم به گورستان رود آن یار محبوبم

      مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت13:47توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

Click to view full size image

باز با آن ديگری ديدم تو را؛ جای قهر و اخم خنديدم تو را
باز گفتی اشتباهت ديده ام؛ گفتمت باشد، بخشيدم تو را

باز هم این قصه ات تکرار شد؛ با رقيبان رفتنت انکار شد
آنقدر رفتی که ديگر قلب من؛ از تو و از عشق تو بيزار شد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

آن رقيبان يک شبت ميخواستند؛ ذره ذره پاکيت میکاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند؛ صبح اما از برت برخاستند

آمدی گفتی پشيمانی دگر؛ تا هميشه پاک ميمانی دگر
اندکی از قول تو نگذشته بود؛ باز رفتی با رقيبانی دگر

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت14:24توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

Click to view full size image

 

پاورقی1:

بهم گفت:هر چی بگی قبول میکنم

حتی اگه بگی بمیر میمیرم

فقط یه امتحان ساده بود...به او گفتم بمیر....

والان سالهاست که در پشیمانی و تنهایی به سر میبرم

پاورقی2:

اگه خواستی عشقتو یه گوشه قایم کنی رو قلب من حساب کن

اگه یه وقت دلت گرفت رو شونه هام حساب کن

اگه دلت یه کمی غصه خواست رو مرگ من حساب کن

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت14:53توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

 

گفتم دوستت دارمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

چه صادقانه پذيرفتي

چه فريبنده آغوشم برايت باز شد                            

چه ابلهانه با تو خوش بودم

چه كودكانه همه چيزم شدي

چه زود نيازمندت شدم

چه حقيرانه به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي

چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظ به ميان آمد

چه بي رحمانه

و من سوختم چه عاشقانه

ولي هنوز هم دوستت دارم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irغريبه

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت13:33توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

 

Click to view full size image

 

با پول مي شود ...

خانه خريد ولي آشيانه نه

رختخواب خريد ولي خواب نه

ساعت خريد ولي زمان نه

مي توان مقام خريد ولي احترام نه

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه

دارو خريد ولي سلامتي نه

خانه خريد ولي زندگي نه

و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه....

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت13:17توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

گریه

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های تلخ و سردت گریه کردم

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد...

لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی

ایستادم و گریه کردم

ولی اکنون میخندم

آری می خندم به تمام لحظه های بچگانه ای که

به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:14توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت23:13توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

 

در کنـار هـم نـشسـته بـودیــم

از مـن پـرســـید : برای چه زنــده ای؟

در حالی که در دل فریـاد می زدم بـرای تو

گفتــم : برای هیــچ

اینبار مـن از او پـرســیدم : برای چه زنــده ای؟

گفــت : برای کســی که برای هیــچ زنده اســــت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت13:13توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

 

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت12:54توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |

هيچ کس ،تنهايي ام را باور نکرد


           هيچ کس،دردودلهاي کهنه ام رانشنيد


           هيچ کس،قصه شيرين و فرهاد را برايم معنا نکرد


           هيچ کس،در چشمان من عشق را نديد


          هيچ کس،باديدن غمهاي من غمگين نشد


           هيچ کس ،زخم دل را مرهم نشد


         هيچ کس،مرگ را شيون نکرد


           هيچ کس،روح سرگردان مراهميار نشد

 

          اره تو راست مگی هیچ کس مرگ منو باور نکرد

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت22:54توسط ..~*^..jasy..^*~.. | |