|
تاحالا دل تنگ کسي شدي؟ اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟ اونم ازبدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري هيچوقت ماله تو نميشه. اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي
روزهاي با هم بودن گذشت آري گذشت روزهاي با تو بودن.گذشت روزهاي شاد بودن
اما سر رسيدروزهاي تنهايي سر رسيد روزهاي بي تو بودن واينک مي انديشم به تو به تويي که انديشيدن را برايم بنا کردي به تويي که تنهايي را برايم بنا کردي و هر روز براي تجديد بناي آنها تلاش مي کني ..اما چرا؟ چرا؟ بايد اسير تو ميشدم چرا در چشمان تو که بياد آوردنشان هم مرا آزار ميدهد وهم شادم ميکند چرا در انها متحير ميشدم؟؟؟ آري تو فرشته بودي تو نجات دهنده بودي ولي چرا من را اينگونه منزوي ساختي؟؟ چگونه به رخ نکشم حال که در تنهايي هايم فرو رفته ام چگونه به رخ نکشم حال که بي تاب توام حال حال چگونه در خلوت خود از ياد تو غافل نشوم حال که مرا ربودي و فقط تنهاي را برايم گذاشتي.......
برای آمدنت دعا کردم و نیامدی هزار قطره اشک را فدا کردم و نیامدی دلم در انتظار دیدنت سکوت کرد در آن سکوت تو را صدا کردم و نیامدی نمی خواهم دگر چیزی از این دنیا
خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند. ستايش کردم ، گفتند خرافات است. عاشق شدم ، گفتند دروغ است. گريستم ، گفتند بهانه است. خنديدم ، گفتند ديوانه است. دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !
نمی خواهم به جز من دوستار دیگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باش نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آمیزد نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی نمی خواهم کسی یارت شود در راه مستی نمی خواهم به جز من یار کسی باشی گل نازم نمی خواهم خاروخسی باشی نمی خواهم کسی با یار من سخن گوید اگر چه قاصدم باشد که تا پیغام من گوید نمی خواهم به گورستان رود آن یار محبوبم مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گوید
باز با آن ديگری ديدم تو را؛ جای قهر و اخم خنديدم تو را
پاورقی1: بهم گفت:هر چی بگی قبول میکنم حتی اگه بگی بمیر میمیرم فقط یه امتحان ساده بود...به او گفتم بمیر.... والان سالهاست که در پشیمانی و تنهایی به سر میبرم
پاورقی2: اگه خواستی عشقتو یه گوشه قایم کنی رو قلب من حساب کن اگه یه وقت دلت گرفت رو شونه هام حساب کن اگه دلت یه کمی غصه خواست رو مرگ من حساب کن
چه صادقانه پذيرفتي چه فريبنده آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه كودكانه همه چيزم شدي چه زود نيازمندت شدم چه حقيرانه به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي چه ناجوانمردانه واژه غريب خداحافظ به ميان آمد چه بي رحمانه و من سوختم چه عاشقانه
با پول مي شود ...
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های تلخ و سردت گریه کردم در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد... لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و گریه کردم ولی اکنون میخندم آری می خندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
در کنـار هـم نـشسـته بـودیــم از مـن پـرســـید : برای چه زنــده ای؟ در حالی که در دل فریـاد می زدم بـرای تو گفتــم : برای هیــچ اینبار مـن از او پـرســیدم : برای چه زنــده ای؟ گفــت : برای کســی که برای هیــچ زنده اســــت
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
هيچ کس ،تنهايي ام را باور نکرد
اره تو راست مگی هیچ کس مرگ منو باور نکرد
|
About![]()
سلام
Home
|